۰۹ بهمن ۱۳۸۷
این وبلاگ به اینجا منتقل شده است.
۰۸ بهمن ۱۳۸۷

مي دوني؟ ماجرا چيز ديگري ست.

دايم بايد بشنوم كه از تو بعيد است.

- اي بابا محمدرضا تو يه حرفه اي هستي... تو ديگه چرا؟

مي گويم اينجاي كار اشتباه است به نظر من. مي شنوم:

- تو يه حرفه اي هستي بايد يه جوري حلش كن.

مي گويم چطوري؟ مي شنوم:

- از تو بعيده به خدا.

تلفنم زنگ مي زند:

- آقاي شاهرخي ن‍ژاد... فردا منتظرتون هستم.

فردا مي روم گالري.

- نظرتون چيه؟

مي گويم بگذاريد من هم نقاشي نگاه كنم. مي شنوم:

- آخه شما كه مي نويسيد...يه چيزي بگوييد...

دلم مي خواهد دليل نياورم. دلم مي خواهد بي دليل كاري را انجام بدهم.

- از شما بعيده...

زنگ مي زنم به دوستم. مي گويم: مي دوني... ريدم تو اين زندگي...

- از تو بعيده محمدرضا... قوي باش... نق نزن... تو ديگه چرا؟

دلم مي خواهد ضعيف باشم. دلم مي خواهد بگويم اين كار از عهده من برنمي آيد. به خدا بر نمي آيد. من عرضه انجام دادنش را ندارم. مي شنوم:

- نق نزن. آماتور بازي درنيار. خير سرت حرفه اي هستي.

مي روم بيرون. مي گويم از فلان چيز خوشم آمد.

- چرا؟

دلم مي خواهد بي دليل از چيزي خوشم بيايد. بي دليل. بي دليل. مي شنوم:

- مگر شما منتقد نيستين؟ مگر مي شود منتقد از چيزي بي دليل خوشش بيايد؟

كتف راستم ديگر تحمل سنگيني دوربين را ندارد. كمرم درد مي كند. نمي توانم مدت زمان زيادي يك جا بنشينم. دلم مي خواهد بروم پشت ويترين مغازه اي بايستم و فقط نگاه كنم. حق ندارم حتي موبايلم را خاموش كنم. مي شنوم:

- تو مسوولي...

دلم مي خواهد گريه كنم. گريه مي كنم. مي شنوم:

- چه مرگته؟ هان؟ خجالت بكش. تو گريه كني بقيه چي؟ جمع كن خودتو...

دلم مي خواهد اشتباه كنم و سركوفت نشنوم. من هم مي خواهم اشتباه كنم و بگويم ببخشيد اشتباه كردم. مي شنوم:

- حواست كجاست؟ هان؟ از تو بعيده...

دلم مي خواهد گاهي الكي نق بزنم اما تا دهانم را باز مي كنم، مي شنوم:

- يه لحظه صبر كن...

و بعد شروع مي شود....................................................................... پس نوبت من كي مي رسد؟ مي شنوم:

- بابا تو كه قوي تر از اين حرفايي.

دلم مي خواهد گاهي اوقات بي دليل نتايج اشتباه بگيرم اما حق ندارم. به اينجا كه مي رسم دايم دلايل مختلف برايم آورده مي شود تا قبول كنم اشتباه مي كنم. دليل نياوريد. لطفا دليل نياوريد. خودم مي دانم. فقط چند لحظه. خودم سريع حرفم را پس مي گيرم. به روح مادربزرگم قول مي دهم. فقط سر جدتان دليل نياوريد. خواهش مي كنم.

شماره ها كه روي موبايلم مي افتد مي فهمم كه كاري در راه است:

- حالت چطوره... خوبي؟ بابا نيستي...

مي گويم كارت را بگو.

كمرم درد مي كند. باور كنيد گاهي دست راستم بي حس مي شود. چقدر زير دوش گريه كنم. چقدر صورتم را آب بزنم تا كسي نفهمد گريه كرده ام. من حق گريه كردن ندارم.

خسته شدم.

خسته شدم.

خسته شدم.

انقدر ديگران حرف دارند كه هيچ وقت نوبت به من نمي رسد.

من اينجام.

من اينجام.

من اينجام.

به خدا من اينجام.

دلم مي خواهم برقصم. مي شنوم:

- از اون ريشت خجالت بكش!

دلم مي خواهدصداي اردك از خودم دربياورم. مي شنوم:

- خير سرت...

ترحم نمي خرم. عقده توجه ندارم. به خدا به حرف هايتان گوش مي كنم. تا جايي هم كه بتوانم سعي مي كنم همه چيز روبه راه شود. قول مي دهم، فقط يك بار هم به من اجازه دهيد بنشينم. خسته شده ام از بس ايستاده ام. هميشه در بدترين شرايط تنها مي مانم. هميشه. دلم براي خودم تنگ شده است.

۰۸ بهمن ۱۳۸۷
هنگام استفاده از آب به علائم هشداردهنده توجه كنيد.
۰۷ بهمن ۱۳۸۷

تا بحال با خودت فكر كرده اي

كه

چند نفر از ميان ات عبور كرده اند؟

در ايستگاه اتوبوس نشسته ام

و انسان هايي را نگاه مي كنم

كه

پشت شيشه رويا مي بينند در حاليكه گردن شان روي شانه شان سنگيني مي كند.

منتظر هيچ اتوبوسي نيستم.                منتظر هيچ اتوبوسي پر از رويا نيستم.

نشسته ام و نگاه مي كنم روياهايي را

كه

پشت پنجره عرق كرده اند از فرط خستگي ميان ايستگاه انقلاب و آزادي.

ميان ايستگاه شهامت و حماقت.

نشسته ام و نگاه مي كنم

به انسان هايي كه منتظر معجزه اند 

كه

شايد روياهاي نم كشيده شان خوش خوراك شود.

منتظر هيچ اتوبوسي نخواهم بود ديگر. 

 

۰۵ بهمن ۱۳۸۷

مي داني تا بحال چند نفر از تو عبور كرده اند؟

اين سوال را وقتي از خودم مي پرسم كه تمام دستم رنگي است. نمي دانم چرا زمان نقاشي كشيدن ناگهان خاطرات، خودشان را پديدار مي كنند كه حتي اطلاق لفظ " خاطره" برايشان خنده دار است. چرا كه اگر خاطره بودند حتما گوشه اي مانده بودند. اما اين " ناگهان"ي بودنشان، مي ترساندم. ناگهان با يك انسان ديگري مواجه مي شوم كه گويي هيچ نسبتي با من امروزم ندارد. مطلقا هيچ نسبتي. هراس آور است. وقتي نقاشي مي كشم دلهره ها به سراغم مي آيند. پشت سرم مي ايستند. احساس غريبه بودن بهم دست مي دهد. گويي اصلا خودم را نمي شناسم و اين وحشتناك است. مي تواني با خودت كنار بيايي كه صميمي ترين دوستت را نشناسي. مي تواني با خودت كنار بيايي كه سر از روابطت درنمي آوري. مي تواني به همه چيز و همه كس شك كني. اما خودم چه؟ زمان نقاشي كشيدن انگار كسي از پشت شيشه نگاهم مي كند، سرم را كه برمي گردانم خود غريبه ام را مي بينم كه آرام و بي صدا ايستاده است و نظاره ام مي كند. مي ترسم. خيلي مي ترسم.

صفحه 1 از 80
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی