- یه چیزی این جای سرم داره راه میره، نگاه کن.

نگاه کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد. 

- باور کن! ایناهاش... 

 ولی باز هم نتیجه همان بود. کلافه شدم از دستش. سرم را بردم جلوتر و گفتم:

 - به جان آقا جون دارم حسش می کنم...ایناهاش از بغل گوشم داره میاد بالا...

خونسرد نگاهم کرد. دیگر می خواستم با سر بزنم توی صورتش. اما جلوی خودم را گرفتم و آرام ادامه دادم: 

 - نکند از سوراخ گوشم رفته توی مخم؟ ای وای خدای من... هزار بار گفتم این پنجره رو ببندید به گوشتان نرفت که نرفت. حالا ببینید که صاف رفت توی گوش من بدبخت. تازه داره برای خودش اون تو می چرخه. چیکار کنم حالا؟

لبخند زد و سرش را خاراند.  بهش گفتم: 

- ای گه توی اون دهنت. می خندی به من؟ بهت می گم بیا ببین این کثافت چیه...داره میره سمت چشمم.

همچنان دستش را گذاشته بود روی سرش و داشت من را نگاه می کرد. اشک توی چشم هایم جمع شد. ملتمسانه گفتم:

 - جون هرکی دوست داری بیا ببین. 

 این را که گفتم خودش را مرتب کرد و صاف ایستاد، مستقیم به چشم هایم نگاه کرد و چند لحظه بعد زد زیر خنده. نگاهش کردم و توی دلم گفتم اگر دستم بند نبود کله ات را می کردم توی همین چاه مستراح.

 - ای خدا احتیاج هیچ کسی رو به بندت ننداز. می بینی چه جوری خار و خفیفم میکنه...

نشستم روی زمین. دیگر نمی دیدمش. آن چیز هم داشت برای خودش سیر آفاق و انفس می کرد توی سرم. صبر کردم تا نزدیک گلوم رسید. با زبانم گرفتمش و تفش کردم بیرون. افتاد کف توالت. برش داشتم. بلند شدم. گفتم:

- دیدی ابله...ایناهاش...فقط بازم نمی فهمم چیه.

از خنده افتاد کف دستشویی.منم آن چیز را چپاندم توی دماغش. بلند شد ایستاد. گفتم:

- یک چیزی داره توی دماغم راه میره...                                                                   -                                                                                                                      

- وقتی زیادی بهت فکر می کنم خندم می گیره.

زل زدم بهش و این جمله را گفتم. انقدر راحت گفتم که خودم هم باورم نمی شد. بعد دیدم حالا که تا اینجا توانستم بیایم حتما بیشتر هم می توانم پیش بروم. بنابراین ادامه دادم:

- حالم از منطقت بهم می خوره.

کیف کردم از این جمله. صدای هواکش می آمد مدام. بوی نعناع زیر دماغم بود. گفتم:

- می دونی چیه؟

نگاهش کردم.

- ...تا حالا شده یک بار با خودت خلوت کنی و بشینی مثل آدم از خودت بپرسی کجای این جهان ایستاده ای؟ تا حالا شده بگی گور بابای دیگران و یک بار به خودت فکر کنی؟

تف کردم.

- تا حالا شده چشماتو باز کنی و ببینی دنیا اون چیزی نیست که تو فکر می کنی؟ به آدما نگاه کن...خوب نگاه کن. همشون دنبال خودشون می دوند، بعد تو انتظار داری این وسط به تو لبخند بزنند؟ واقعا بی شعوری.

کیف کردم از این جمله. مزه نعناع می آمد مدام.

- زندگی به همین لزجی ست. نگاه کن...

و تف کردم. از بالای دستشویی راه افتاد به سمت سوراخ.

- می بینی؟ کش میاد... ولی داره میره سمت سوراخ. بامزه ست مگه نه؟

شیر را باز کردم و آب سرعت بخشید به رفتنش. شیر را بستم. سرم را آوردم بالا و نگاهش کردم.لبخند زد.لبخند زدم. گفت: مراقب سوراخت باش.

- هستم.

 

 

شناور شدن در رنگ قرمز...

دلم می خواهد یک چیزی بنویسم.

اما همین جمله را که می نویسم دیگر دستم به نوشتن نمی رود.

"دلم" الان احمقانه ترین واژه در دنیاست، شاید هم همیشه بود و من نمی دانستم.

***

گفت: چرا جغد؟

گفتم: چرا تو؟

گفت: چه ربطی داشت؟

گفتم: جهان به همین بی ربطی ست گاهی.