۰۵ بهمن ۱۳۸۷
تاکسی نوشت نیست 253

یکی از دوستانم 4 شنبه می گفت: امیدوارم برف بیاید تا تعطیلات خوبی داشته باشم.

وقتی خواستم بین نقاشی، استراحت کنم آمدم پشت پنجره و به چسبکی نگاه کردم که از حیاط خانه ام سرک کشیده و همه جا رفته است. پکی به سیگارم زدم همراه با کمی چایی. با خودم فکر کردم چقدر زندگی شبیه نقاشی ست. منطق خودش را دارد این لامصب. هرچقدر می خواهی راهی میان رنگ و فرم پیدا کنی بازهم هرکجا می خواهد می رود. گیرم تمام کتاب های جهان را خواندی باشی. گیرم تمام طراحی های جهان را کرده باشی. گیرم تمام مکتبخانه های نقاشی را رفته باشی. گیرم رنگ شناس درجه یکی باشی. گیرم تمام تاریخ هنر را بلعیده باشی...

هیچ معلوم نیست نقاشی ات به جایی برسد. لامصب راه خودش را می رود و همیشه اوست که پیروز می شود در مقابل اراده ام. منطق خودش را دارد. منطق اش در بی منطقی ست. چنان لنگ در هوا نگه ات می دارد که هزار بار مرگت را طلب می کنی. منتها نمی دانی باید از چه کسی این درخواست را داشته باشی. لامصب راه خودش را می رود و تو را با خودت می کشد هرکجا که می خواهد، هرکجا که دلش می خواهد، هرکجا که تو از آن متنفری. آن زمان است که می فهمی چقدر اراده ات حقیر است. در این جهان بی منطق منطقی باید منتظر باد باشی.

پک دیگری زدم به سیگار که به نیمه رسیده بود. دانه های ریز برف بر زمینه اخرایی دیوار پدیدار شدند و کف حیاط بر روی موزاییک ها ناپدید. با خودم فکر کردم اگر همین روش زندگی در نقاشی را در زندگی واقعی ام پیش بگیرم چه اتفاقی می افتد؟ اگر همین آدمی که دایم رنگ روی رنگ می گذارد با همین روش با دیگران برخورد کند چه می شود؟ بی منطق بودنم را اگر نشان بدهم چه می شود؟ چقدر موجود متناقضی هستم.

برف خجالت می کشید ببارد.

چقدر سخت است خودم را منطقی جلوه می دهم، یک موجود بی منطق با یک کار بی منطق. ریسمانی باید وجود داشته باشد تا خودم را به آن گره بزنم؟ هر دوطرف انگار یک گه است. تنها خوشحالیم این است که چیزی هست که می تواند همه چیز را در چشم برهم زدنی متلاشی کند: نقاشی.

سیگارم به فیلتر رسیده بود.

الهام صالح [ ۰۵ بهمن ۱۳۸۷ ]

توي عكس هام به اين موضوع فكر مي كنم. به خصوص در عكس هاي سياه و سفيد. سفيدي ها زيادن و سياهي ها هم زياد. توي سلف پرتره هم دوست دارم در رنگ هاي سياه يا سفيد غرق بشم. گاهي از خودم مي پرسم نكنه توي زندگي هم يا سياه مي بينم يا سفيد. اما نه! واقعا اين طور نيست.


الهام صالح [ ۰۵ بهمن ۱۳۸۷ ]

برف خجالت مي كشيد ببارد، توصيف قشنگيه. همه مون متناقضيم آقاي شاهرخي نژاد.


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.