بال هایم را همچون عقاب باز می کنم و بر سینه آسمان به تنهایی پرواز می کنم و این ترانه را با خودم می خوانم:

Ooh, these feet carry me far. Oh, my body. Oh so tired
Mouth is dry. Hardly speak. Holy spirit rise in me
Here I swear, forever is just a minute to me

And I'll take everything
Mmm, mmm, mmm
In this life
I'll join everyone when I die

Have my body. Have my mind. Have my coat. Take my time
These I borrow. Borrow so far. Turn to dust. Fall apart
Here I swear, forever is just a minute to me

And I'll take everything
Mmm, mmm, mmm
In this life
I'll join everyone
Oh, and understand
'Cause all men die 'cause all men die
Cause all men die

And I'll take everything
Mmm,mmm,mmm
In this life
I'll join everyone since I'm gonna die
And I'll take everything
Mmm,mmm,mmm
In this life!
I'll join everyone 'cause all men die

ترانه I'll take everything  از james blunt  با خودم زمزمه می کنم " آدم ها می میرند"،" من با همه جور می شم"،"زیرا آدم ها می میرند". بعضی هم به ظاهر زنده هستند ولی مرده اند. دلم می خواهد اگر شکارچی به سراغم می آید( که خواهد آمد)، در اوج بمیرم. چقدر از این بالا همه چیز کوچک است.

بهم گفت تو آدم خطرناکی هستی!

انقدر خندیدم که روده هایم پیچید به همدیگر. اشکم سرازیر شد و نفسم بند آمد.

وقتی از ماشین پیاده شدم، بهش گفتم:

- از حرفت خوشم اومد...

- شوخی نبود ولی!

- چون شوخی نبود خوشم اومد.

روبوسی کردیم و او رفت. کلید را در قفل چرخاندم، وارد راه پله شدم. ایستاده بود لبه پله، با چشمانی براق.

بهش گفتم:

- دلم یه پرس بندری می خواد با سس تند. می فهمی جهان چقدر  مزه سالاد سزار می دهد؟

و رد شدم.

دلم می خواست امشب پیش اش بودم با انبوهی از جغدان بر بوم نشسته.

 

حقیقتش را بخواهید بچه تر که بودم پدرم ورشکست شد (البته یکی از بارها که ورشکست شد) و سرکارگرش معتقد بود جغد شوم باعث این ماجرا شده است، من بعدها فهمیدم به عدم مدیریت می گویند: جغد شوم. به هر حال این جغد برفراز سرم تا به امروز پرواز کرده است و هرکجا که می روم با من می آید ولی فاصله اش را هم حفظ می کند. حالا نمی دانم ماده است یا نر. در هر صورت اگر به من نزدیک شود برایم حرف در می آورند.منم که خدا را هزار بار شکر هر کاری می کنم فردایش تمام شهر فهمیده اند، نه اینکه من مهم باشم، نه اصلا. بقیه فکر می کنند بگذار از این قیافه با این ریش یک گافی بگیریم و به دیگران بفهمانیم که این آدم ها فقط قیافه شان نجیب است و گرنه باطن شان نا نجیب است. باز هم خدا را شکر که از این جلوتر نمی آیند و به آدم تجاوز نمی کنند و در حین عمل جماعت را دورت جمع کنند و بگویند: ببینید! ببینید! این سزای نانجیب بودن است.

در هر صورت آن جغد دارد کارخودش را می کند آن بالا یا لبه دیوار یا نشسته در کنج اتاقی یا در دهلیزی مخفی شده است. گاهی می آید، گاهی می رود، گاهی بالی می گشاید و گاهی بی صدا می شود. دوستان خوبی هستیم با هم. راستش یک بار به همدیگر نزدیک شدیم البته نه انقدر که بفهمم زن یا مرد است. ولی به گمانم مرد نبود. حالا این را از کجا فهمیدم؟ داستانش طولانی تر از این حرف هاست. تنها حدسی که زدم از روی ناخن هایش بودکه به نظر از این کاشتنی ها می آمد، همین. ناخن های جغد که نمی تواند هر روز رنگ اش تغییر کند. (این فقط یک حدس است).

القصه؛ ما دوتا 2 سال است که درخانه ای با هم هستیم البته من چهار سال است که در این خانه هستم(بودم) و او 2 سال و اندیست که هر وقت پنجره باز است می آید توی اتاق. البته گاهی هم پنجره بسته بود و او می آمد. از کجایش را نمی دانم ولی می آمد و شاهد معاشقه ای رنگین بود.

وقتی مقابل بزرگ ترین هیچ دنیا بایستی آنوقت مابقی جهان برایت هیچ خواهد بود. این خاصیت نقاشی است و خیلی خوشحالم که نصیب هر کسی هم نمی شود! جهان در قابی سفید انقدر کوچک است که باور خودم نمی شود، جهان با انسان هایش. وقتی نقاشی می کشم جهان برایم خنده دار می شود. روابطم هم همین طور. و ای کاش می توانستم بی وقفه نقاشی کنم که بهترین راه گذران زندگیست. وقتی نقاشی می کشم خیلی از مواردی که در موردشان در طول سال ها حرف زده ام، بی مقدار می شوند و البته نمی دانم چطور می توانم بعدها برای اطرافیانم بگویم که چقدر ابلهانه است زندگی. کسی حرفم را باور نمی کند. اگر بفهمند چقدر زرد اصلی کنار بنفش با افتخار می نشیند آنگاه شاید سر شام دعوا نکنند.

مهم نیست. خب نمی دانند و نمی خواهند بدانند. فکر می کنم به آدمی که نمی داند می شود یک چیزهایی را گفت، ولی به آدمی که نمی خواهد بداند، هیچ وقت هیچ چیزی را نمی شود گفت.

چهار سال گذشته را برای جغد تعریف کرده ام. او شاهد خوبی ست و برای همین همیشه شاهد است در نقاشی هایم. چهار سال افتخارآمیز را پشت سر گذاشتم و او خوب می داند.

و امروز تنهایم با جغدم. و چقدر این تنهایی برایم ارزشمند است. هرچند که روزی کتابی به دستم رسید که اولش نوشته شده بود: "تنها نمی مانی". جالب اینجا بود که اسم کتاب دیالکتیک تنهایی بود!

به هر حال تمام این جملات را پشت سر هم ردیف کردم که بگویم نقاشی هایم جمعه 27 اردیبهشت در گالری گلستان بر دیوار آویخته می شود برای تماشا و تا 2 خرداد ادامه خواهد داشت در "دروس. خیابان کماسایی. پلاک 42. تلفن 22541589".

به این می گویند تبلیغ غیر مستقیم! اول اشک مشتری در بیاور و بعد ناگهان یک بسته دستمال توالت از جیب کت ات بیرون بیار و بگو شما هیچ وقت تنها نیستید! دستمال کاغذی توالت با طعم نعناع!