خب از بچگی همیشه شنیده بودم "سر پل خرگیری" اما درکش نمی کردم. الان در همین وضعیت به سرمی برم، خدا را صدهزار مرتبه شکر. می گویند باید در همه حال خداوند را شکر کرد.

ذهنم همه جا می رود. همچنان دارم روی مجموعه سگ هایم کار می کنم.

***

در گردش هماره روز و شب

همواره آرزوی شبی زیبا را یک روز دیگر نیز مجنون از بامداد در یاد بر دوش می کشد.

وانگاه باز در شب دیگر

مجنون پیش از این بیابانگرد

آهوی راه رفنن خود را خواهد دید

که آرام و رام، نقاش گام خواهد بود

از شام تا بام

بر خط ناگوارترین تنهایی

در پرسه های مرد خیابانگرد.

بی آفتاب و بی شب خواهی ماند

خورشید واپسینت را نیز در این غروب رنگی

 از پشت هر چه کوه صدا می زنند.

و هیچ شب

دیگر شبی شبانه، شبی شب وار، تاریک و مثل واقعیت نیست نخواهد بود

اندوه توست این

شب، هر شب خواهد گفت

اندوه توست این

این من نیستم.

و رنگ ترس توست

ماهتاب های پریشان خواهند گفت

این رنگ ترس توست

سفیداب وحشت است که آن را بر گونه دمیدن ما می زنند.

بی آفتاب و بی شب خواهی ماند

با این همه باکت مباد و اندوهت شاعر

مشاطگان امروزین این کارآوران جادو

گیسوی هر شب و شب هر گیسو را رنگی از آفتاب و طلا می زنند.

آه... این روزها دیگر لیلی آن آهوی رمنده تاریخی نیست.

این روزها لیلی خیلی دروغ می گوید.

در بامداد

هر بامداد ز آفاق آینه یک خرمن آفتاب دروغین برمی آید.

لیلی ست این، می بینی؟

این لیلی ست در آینه که گیسوان بورش را می آراید.

آه لیلا ی شرق با گیسوان بور؟

ای کاش مجنون کور می شد...کور می شد...کور.

آنگاه باز شاعر خواهد گفت 

همواره آرزوی شبی زیبا را

مجنون پس پریروزین از بامداد در یاد بر دوش می کشد.

لیلی دروغ می گوید

اما هنوز آهوی بیگناه نگاهش را می بینم که آزاد بر طرح یاد مشک خطن گام می زند

و سم نشانه های کوچک او در رهگذار سرمه مصنوعی

خطی سیاه کارتر ازهر خطا

از سایه های درهم مژگان تا دشت های باز  بناگوش می کشد.

وانگاه باز در شب دیگر

مجنون پیش از این بیابانگرد در آرزوی روزی زیبا خواهد بود

و آهوی راه رفتن خود را خواهد دید در یاد

کین بار با مدادی از باد تا بامداد

بر پرسه های مرد خیابانگرد

خطی سیاه و خلوت و خاموش می کشد.

                                                              اسماعیل خوئی

راستش شنیده بودم به هر چیزی زیاد فکر کنی، خوابش را می بینی. ولی خواب ترور ولیعهد صربستان که باعث شد جنگ بین الملل اول اتفاق بیافتد، از آن خواب هاست که این قضیه را نفی می کند. آن هم سیاه و سفید! چنان گلوله خورد که عین یک کیسه خاک اره پخش شد.

در ادامه دیدم که ایرانی ها می خواهند فیلمی در این باره بسازند. ولی مثل همه کارهای دیگر همه چیز خر تو خر بود. وجالب اینکه این قسمت خوابم رنگی بود.

صبحی به روانشناسم گفتم. یکسری دلایل آورد که به نظر منطقی می آمد ولی من قبول نکردم. قرار شد جلسه بعدی درباره اش با هم بحث کنیم.

رسیدم میدان تجریش، دیدم یکسری آدم ایستاده اند در صف و دارند فرمی را پر می کنند. یادم آمد مادرم امروز صبح گفت می روم تا فرم اطلاعات خانواده را بگیرم. راستش من خیلی این چیزها را درک نمی کنم. ولی بعد از دیدن این صف، این جمله تا چهارراه پارک وی در ذهنم می چرخید "حکومت گدا پرور، مردمان گدامنش". تیتر خوبیست برای بستن یک روزنامه دیگر.

یاد این جک افتادم:

یک روز یک نفر می رود یک عدد طوطی بخرد. طوطی را می خرد و می آورد خانه. طوطی دهانش را که باز می کند، می گوید:

- یکی بیاد ترتیب من رو بده!

طرف شاکی می شود و طوطی را می برد پیش همسایه که کلی طوطی داشته و شنیده بوده که همه طوطی ها ذکر می گویند. خلاصه به همسایه می گوید این طوطی را بیاندازید توی قفس طوطی های خودتان تا ادب یاد بگیرد. طوطی را می اندازند در قفس در حالی که مابقی طوطی ها داشتند تسبیح می انداختند و ذکر می گفتند. طوطی تا وارد می شود می گوید:

- یکی بیاد ترتیب من رو بده!

یکی از طوطی ها که مقامش از همه بالا تر بوده می گوید:

- برادرها بالاخره دعاهایمان مستجاب شد.

راستش گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم که چقدر می شود از احتمالات، نتایج کاربردی یا منطقی گرفت. درست مانند تخته نرد بازی کردن. احتمالات زیادی روبرویت قرار می گیرد و این تو هستی که باید بهترین استفاده را از این اعداد بکنی. یعنی ریاضی را عملی کنی. و البته گاهی درست زمانی که مطمئن شده ای برنده بازی هستی دو عدد نابجا تمام نقشه هایت را برهم می زنند و... باخت. ریسک می کنی ولی در نهایت باید 15 مهره را مدیریت کنی. آنچه که کارت را سخت می کند احتمالات است. احتمالات تنها قسمت ریاضی بود که من از آن لذت می بردم و بعد از آن هندسه.

برای همین از بچگی پلنگ صورتی را خوب درک کردم. رنگ صورتی، توهمی بی پایان دارد. و سقوط یک پیانو شاید احتمالش کم باشد اما امکان افتادنش وجود دارد. نگاهی به nils petter molvaer بکنید. بین تخته و شطرنج کدام را انتخاب می کنید؟

Kindness in your eyes
I guess you heard me cry
You smiled at me
Like Jesus to a child
I’m blessed I know
Heaven sent and heaven stole
You smiled at me
Like Jesus to a child
And what have I learned
From all this pain
I thought I’d never feel the same
About anyone or anything again
But now I know
When you find love
When you know that it exists
Then the lover that you miss
Will come to you on those
cold, cold nights
When you’ve been loved
When you know it holds such bliss
Then the lover that you kissed
Will comfort you when
there’s no hope in sight
Sadness in my eyes
No one guessed, well no one tried
You smiled at me
Like Jesus to a child
Loveless and cold
With your last breath
you saved my soul
You smiled at me
Like Jesus to a child
And what have I learned
From all these tears
I’ve waited for you all those tears
Then just when it began
He took your love away
But I still say
So the words you could not say
I’ll sing them for you
And the love we would have made
I’ll make it for tow
For every single memory
Has become a part of me

You will always be ... my love

Well I’ve been loved
So I know just what love is
And the lover that I kissed
is always by my side

Oh the lover I still
miss ... was Jesus to
a child

این ترانه یعنی Jesus to a child از جرج مایکل یکی از فوق العاده ترین ترانه های جهان است.

صفحه 1 از 64
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی