- وقتی زیادی بهت فکر می کنم خندم می گیره.
زل زدم بهش و این جمله را گفتم. انقدر راحت گفتم که خودم هم باورم نمی شد. بعد دیدم حالا که تا اینجا توانستم بیایم حتما بیشتر هم می توانم پیش بروم. بنابراین ادامه دادم:
- حالم از منطقت بهم می خوره.
کیف کردم از این جمله. صدای هواکش می آمد مدام. بوی نعناع زیر دماغم بود. گفتم:
- می دونی چیه؟
نگاهش کردم.
- ...تا حالا شده یک بار با خودت خلوت کنی و بشینی مثل آدم از خودت بپرسی کجای این جهان ایستاده ای؟ تا حالا شده بگی گور بابای دیگران و یک بار به خودت فکر کنی؟
تف کردم.
- تا حالا شده چشماتو باز کنی و ببینی دنیا اون چیزی نیست که تو فکر می کنی؟ به آدما نگاه کن...خوب نگاه کن. همشون دنبال خودشون می دوند، بعد تو انتظار داری این وسط به تو لبخند بزنند؟ واقعا بی شعوری.
کیف کردم از این جمله. مزه نعناع می آمد مدام.
- زندگی به همین لزجی ست. نگاه کن...
و تف کردم. از بالای دستشویی راه افتاد به سمت سوراخ.
- می بینی؟ کش میاد... ولی داره میره سمت سوراخ. بامزه ست مگه نه؟
شیر را باز کردم و آب سرعت بخشید به رفتنش. شیر را بستم. سرم را آوردم بالا و نگاهش کردم.لبخند زد.لبخند زدم. گفت: مراقب سوراخت باش.
- هستم.