از آرش که خداحافظی کردم آنطرف میدان ونک سوار تاکسی شدم.
- سدخندان؟
بوق زد.
سوار شدم. 2 نفر هم در تاکسی حضور داشتند. نزدیک پل که رسیدیم یک هزار تومانی دادم به راننده.
- کرایش چنده؟
- 300 تومن.
- پول خرد بده.
یک 100 تومانی یافتم با یک 200 تومانی.
آقایی که کنارم بود دوتا 200 تومانی داشت. پول من را گرفت و 3تا 200 تومانی داد به راننده و گفت:
- دو نفر... اون هزاری رو بده.
راننده گفت:
- پس دو نفرید؟
آن آقا گفت:
- نه.
- پس چرا گفتی دو نفر؟
- آخه...
- مسخره بازی هم حدی داره آخه به قرآن...جوونای امروز چرا همچین شدن آخه...ما بچه بودیم پامون رو جلو بابامون دراز نمی کردیم...حالا ببین چطوری آدمو می چرخونن سر انگشتشون...
و همین طوری یک بند ادامه داد. در این بین نگاه کردم به آن آقا. لبخند زد و گفت:
- بی خیال...
پیاده شدم و با خودم فکر کردم "پباده شدن" هم راهی برای خودش.