حقیقتش را بخواهید بچه تر که بودم پدرم ورشکست شد (البته یکی از بارها که ورشکست شد) و سرکارگرش معتقد بود جغد شوم باعث این ماجرا شده است، من بعدها فهمیدم به عدم مدیریت می گویند: جغد شوم. به هر حال این جغد برفراز سرم تا به امروز پرواز کرده است و هرکجا که می روم با من می آید ولی فاصله اش را هم حفظ می کند. حالا نمی دانم ماده است یا نر. در هر صورت اگر به من نزدیک شود برایم حرف در می آورند.منم که خدا را هزار بار شکر هر کاری می کنم فردایش تمام شهر فهمیده اند، نه اینکه من مهم باشم، نه اصلا. بقیه فکر می کنند بگذار از این قیافه با این ریش یک گافی بگیریم و به دیگران بفهمانیم که این آدم ها فقط قیافه شان نجیب است و گرنه باطن شان نا نجیب است. باز هم خدا را شکر که از این جلوتر نمی آیند و به آدم تجاوز نمی کنند و در حین عمل جماعت را دورت جمع کنند و بگویند: ببینید! ببینید! این سزای نانجیب بودن است.

در هر صورت آن جغد دارد کارخودش را می کند آن بالا یا لبه دیوار یا نشسته در کنج اتاقی یا در دهلیزی مخفی شده است. گاهی می آید، گاهی می رود، گاهی بالی می گشاید و گاهی بی صدا می شود. دوستان خوبی هستیم با هم. راستش یک بار به همدیگر نزدیک شدیم البته نه انقدر که بفهمم زن یا مرد است. ولی به گمانم مرد نبود. حالا این را از کجا فهمیدم؟ داستانش طولانی تر از این حرف هاست. تنها حدسی که زدم از روی ناخن هایش بودکه به نظر از این کاشتنی ها می آمد، همین. ناخن های جغد که نمی تواند هر روز رنگ اش تغییر کند. (این فقط یک حدس است).

القصه؛ ما دوتا 2 سال است که درخانه ای با هم هستیم البته من چهار سال است که در این خانه هستم(بودم) و او 2 سال و اندیست که هر وقت پنجره باز است می آید توی اتاق. البته گاهی هم پنجره بسته بود و او می آمد. از کجایش را نمی دانم ولی می آمد و شاهد معاشقه ای رنگین بود.

وقتی مقابل بزرگ ترین هیچ دنیا بایستی آنوقت مابقی جهان برایت هیچ خواهد بود. این خاصیت نقاشی است و خیلی خوشحالم که نصیب هر کسی هم نمی شود! جهان در قابی سفید انقدر کوچک است که باور خودم نمی شود، جهان با انسان هایش. وقتی نقاشی می کشم جهان برایم خنده دار می شود. روابطم هم همین طور. و ای کاش می توانستم بی وقفه نقاشی کنم که بهترین راه گذران زندگیست. وقتی نقاشی می کشم خیلی از مواردی که در موردشان در طول سال ها حرف زده ام، بی مقدار می شوند و البته نمی دانم چطور می توانم بعدها برای اطرافیانم بگویم که چقدر ابلهانه است زندگی. کسی حرفم را باور نمی کند. اگر بفهمند چقدر زرد اصلی کنار بنفش با افتخار می نشیند آنگاه شاید سر شام دعوا نکنند.

مهم نیست. خب نمی دانند و نمی خواهند بدانند. فکر می کنم به آدمی که نمی داند می شود یک چیزهایی را گفت، ولی به آدمی که نمی خواهد بداند، هیچ وقت هیچ چیزی را نمی شود گفت.

چهار سال گذشته را برای جغد تعریف کرده ام. او شاهد خوبی ست و برای همین همیشه شاهد است در نقاشی هایم. چهار سال افتخارآمیز را پشت سر گذاشتم و او خوب می داند.

و امروز تنهایم با جغدم. و چقدر این تنهایی برایم ارزشمند است. هرچند که روزی کتابی به دستم رسید که اولش نوشته شده بود: "تنها نمی مانی". جالب اینجا بود که اسم کتاب دیالکتیک تنهایی بود!

به هر حال تمام این جملات را پشت سر هم ردیف کردم که بگویم نقاشی هایم جمعه 27 اردیبهشت در گالری گلستان بر دیوار آویخته می شود برای تماشا و تا 2 خرداد ادامه خواهد داشت در "دروس. خیابان کماسایی. پلاک 42. تلفن 22541589".

به این می گویند تبلیغ غیر مستقیم! اول اشک مشتری در بیاور و بعد ناگهان یک بسته دستمال توالت از جیب کت ات بیرون بیار و بگو شما هیچ وقت تنها نیستید! دستمال کاغذی توالت با طعم نعناع!