بهم گفت تو آدم خطرناکی هستی!
انقدر خندیدم که روده هایم پیچید به همدیگر. اشکم سرازیر شد و نفسم بند آمد.
وقتی از ماشین پیاده شدم، بهش گفتم:
- از حرفت خوشم اومد...
- شوخی نبود ولی!
- چون شوخی نبود خوشم اومد.
روبوسی کردیم و او رفت. کلید را در قفل چرخاندم، وارد راه پله شدم. ایستاده بود لبه پله، با چشمانی براق.
بهش گفتم:
- دلم یه پرس بندری می خواد با سس تند. می فهمی جهان چقدر مزه سالاد سزار می دهد؟
و رد شدم.