۰۵ بهمن ۱۳۸۷

یکی از دوستانم 4 شنبه می گفت: امیدوارم برف بیاید تا تعطیلات خوبی داشته باشم.

وقتی خواستم بین نقاشی، استراحت کنم آمدم پشت پنجره و به چسبکی نگاه کردم که از حیاط خانه ام سرک کشیده و همه جا رفته است. پکی به سیگارم زدم همراه با کمی چایی. با خودم فکر کردم چقدر زندگی شبیه نقاشی ست. منطق خودش را دارد این لامصب. هرچقدر می خواهی راهی میان رنگ و فرم پیدا کنی بازهم هرکجا می خواهد می رود. گیرم تمام کتاب های جهان را خواندی باشی. گیرم تمام طراحی های جهان را کرده باشی. گیرم تمام مکتبخانه های نقاشی را رفته باشی. گیرم رنگ شناس درجه یکی باشی. گیرم تمام تاریخ هنر را بلعیده باشی...

هیچ معلوم نیست نقاشی ات به جایی برسد. لامصب راه خودش را می رود و همیشه اوست که پیروز می شود در مقابل اراده ام. منطق خودش را دارد. منطق اش در بی منطقی ست. چنان لنگ در هوا نگه ات می دارد که هزار بار مرگت را طلب می کنی. منتها نمی دانی باید از چه کسی این درخواست را داشته باشی. لامصب راه خودش را می رود و تو را با خودت می کشد هرکجا که می خواهد، هرکجا که دلش می خواهد، هرکجا که تو از آن متنفری. آن زمان است که می فهمی چقدر اراده ات حقیر است. در این جهان بی منطق منطقی باید منتظر باد باشی.

پک دیگری زدم به سیگار که به نیمه رسیده بود. دانه های ریز برف بر زمینه اخرایی دیوار پدیدار شدند و کف حیاط بر روی موزاییک ها ناپدید. با خودم فکر کردم اگر همین روش زندگی در نقاشی را در زندگی واقعی ام پیش بگیرم چه اتفاقی می افتد؟ اگر همین آدمی که دایم رنگ روی رنگ می گذارد با همین روش با دیگران برخورد کند چه می شود؟ بی منطق بودنم را اگر نشان بدهم چه می شود؟ چقدر موجود متناقضی هستم.

برف خجالت می کشید ببارد.

چقدر سخت است خودم را منطقی جلوه می دهم، یک موجود بی منطق با یک کار بی منطق. ریسمانی باید وجود داشته باشد تا خودم را به آن گره بزنم؟ هر دوطرف انگار یک گه است. تنها خوشحالیم این است که چیزی هست که می تواند همه چیز را در چشم برهم زدنی متلاشی کند: نقاشی.

سیگارم به فیلتر رسیده بود.

۰۵ بهمن ۱۳۸۷

مي گويم: تنهايي.

مي چرخد و مي چرخد

با ديوار و در و دريچه كولري كه با پلاستيك مسدود شده است، برخورد مي كند.

مي شنوم: تنهايي. تنهايي. تنهايي.

مي گويم: من.

مي پيچد و مي پيچد

و آرام بر قاليچه ته نشين مي شود.

مي شنوم: تويي وجود ندارد.

مي گويم: تو.

مي لغزد و مي لغزد

و از خاطراتم فرو مي افتد.

مي شنوم: ....

۰۱ بهمن ۱۳۸۷

اينجا يك دادگاه است.

قاضي درون آيينه ايستاده است.

محل دادگاه در يك اتاق كاشي كاري شده است.

                                                                        كاشي هاي سفيد پر از لكه هاي سياه.

اينجا شهود، دوستان نزديكت هستند،

ايستاده پشت سرت.

اينجا هيات منصفه وجود ندارد.

پرونده ات هميشه مفتوح است.

                                                                      كاشي هاي سفيد پر از لكه هاي سياه.

اينجا يك دادگاه واقعي ست.

دوستان نزديكت( كه از اينجا به بعد شهود ناميده مي شوند) تمام حرف هاي خصوصيت را در اختيار قاضي قرار داده اند.

منشي قرائت مي كند:

- شما متهم هستيد به...

                                                                    كاشي هاي سفيد پر از لكه هاي سياه.

شهود گوش هايشان را تيز كرده اند تا نكند كلمه اي جا افتاده باشد. ايستاده اي سر پا. چيزي ميان سرت و آخرين مهره كمرت در جريان است. پس گردنت مي سوزد. پشت گوش هايت عرق كرده اند. صداي منشي همچون وزوز مگس هاي سبز  مي ماند كه بر لكه لخته شده خون مي چرخند و با جنوني وصف ناپذير جفت گيري مي كنند. چشمانت را مي بندي.

                                                                   كاشي هاي سفيد پر از لكه هاي سياه.

- براي آخرين دفاع...

دفاع؟ آخرين دفاع؟ بر مي گردي... كسي پشت سرت نيست، شهود در جايگاه هيات منصفه نشسته اند. نفست تنگ مي شود.

- براي آخرين دفاع...

با زبانت لب هايت را تر مي كني. نفس عميق مي كشي. قلبت تند مي زند.

-  راستش... من فقط مي خواستم بگويم ديشب يادم رفت مسواك بزنم.

                                                                     كاشي هاي سفيد پر از لكه هاي سياه.

۰۱ بهمن ۱۳۸۷
هميشه ماجرا از يك جايي شروع مي شود ولي معلوم نيست به كجا ختم مي شود.
۰۱ بهمن ۱۳۸۷

امروز رامتین نقاشی ای را که راجع به من کشیده بود نشانم داد. راستش باورم نمی شد. نشستم روی صندلی و نگاهش کردم. 2تا سیگار دود کردم. باور نکردنی بود برام... آن دری که آن ته نیمه باز بود... خودم بودم. سرم درد گرفت. 5 سال پیش یک سلف پرتره کشیده بودم با همین در...نیمه باز... وقتی تمام شد به کسی نشانش ندادم، حتی به خودم! وقتی به نقاشی رامتین نگاه کردم همه چیز دوباره از مقابل چشمانم رد شد.

سگ بی سر...

کله سگی درون بشقاب...

اهریمن درونم با رنگ ها می رقصید.

 

صفحه 2 از 80
صفحه قبلی < 1  [2]  3  ... > >> >>| صفحه بعدی