۳۰ مهر ۱۳۸۴
Kaboli.jpg پرستو دوكوهكی می‌گفت:" اما نوشتن در وبلاگ آسان است". نوشتن مطلب دومم زمان برد. با خودم قرار گذاشتم هرچیزی كه به ذهنم آمد ننویسم حتی اگر سردبیری نباشد كه حذف كند. دیشب تمرین "ملودی شب بارانی" بود. دانیال حكیمی و فرزانه كابلی. عكاسی كردن از تئاتر جذابیت دارد برایم،زبرا در لحظه‌ای كه تئاتر در حال اجراست، تنها كسی هستی كه تئاتر را نمی‌بینی اما دركش می‌كنی.
۲۳ مهر ۱۳۸۴
وبلاگ نویسی همیشه برای من امری مبهم بود. نمی دانستم نوشتن برای هیچ كس چگونه است."هیچ كس" یعنی مخاطبی كه در ذهنت وجود ندارد. زمان عكاسی مخاطبی -حداقل برای من- وجود دارد تا آنها را ببیند،گرچه اشاره به مردمانی از طبقه اجتماعی خاص یا حتی كسانی كه به نوعی با هنر در ارتباط هستند نیز ندارد. این مخاطب برایم در وبلاگ مجازی است اما قابل احترام... به هرحال به جای قلم،با صفحه كلید شروع به نوشتن كردم. و در ابتدا این نوشتار می خواهم برای دو دوستی بنویسم كه برایم نقطه آغازین عكاسی بودند. جواد منتظری و پیمان هوشمندزاده. قریب به 7 سال از اولین برخوردم با آنها می گذرد. روزنامه خرداد،سرویس عكس،اسكنر،نگاتیو و نگاه هایی كه سنگینی شان را احساس می كردم كه چگونه مرا ورانداز می كردند بسان كودكی جویای نام. روزگار شلوغی بود آن سالها. هنوز یك دهه نگذشته به نظر در افق خاطره محو می شوند. جواد بسیار سخت گیر بود،آلان هم هست و پیمان بداخلاق،گرچه بهتر شده است. یادم می آید با چه حرص و ولعی از كوچكترین زمانی استفاده می كردم تا پشت دستشان بنشینم و عكس هایشان را نگاه كنم. كار كاردن در روزنامه ساده نبود،برخلاف امروز كه از جدول حل كردن سهل تر شده است. یادم می آید روزی از جلوی سرویس عكس رد می شدم و زیرچشمی می پاییدم كه با كوچكترین تعارفی بپرم داخل اتاق. - اینو تو كشیدی بچه؟! پیمان بود. - با اجازتون... شروع كرد به حرف زدن و راستش چیزهایی گفت كه آن موقع اصلا نفهمیدم یعنی چه. اما خوشحال بودم كه بالاخره یك نفر با من حرف زد. چند روزی از گپمان نگذشته بود كه پیمان دوربین جدیدی خرید. - آقای هوشمندزاده...اینو چند خریدید؟ - برو بچه دوروبر من پیدات نشه حوصلت رو ندارم. این دومین گپمان بود. حالا كه نگاه می كنم به گذشته، خوشحالم كه از آن روزگار دوستی با پیمان و جواد باقی ماند،هرچند این دوستی بیرون از خانه هایمان است اما همكاری مجدد در همشهری با جواد و هم صحبتی با پیمان و دودكردن سیگار،ثمره آن سالهاست. جواد امروز می گفت:"به نظرم سختگیر شده ایم، راضی مان نمی كند. یادت می آید آن روزهای پركار...". راست می گوید. هنوز هم جرات نمی كنم عكس هایم را به پیمان نشان دهم و جواد هم سختگیرانه حذف می كند.
صفحه 80 از 80
صفحه قبلی |<< << < ... 79  [80]